آیین نامه و اساسنامه گروه | تقویم ورزشی | گزارش برنامه ها | آموزشی | مقالات | یادداشت همنورد | شعر کوهستان | خبر | معلق نامه | ارتباط با ما |

هيئت كوهنوردي زنجان
فدراسیون کوهنوردی
پیش بینی آب و هوا قلل
قلمرو كوهستاني ايران
پایگاه اطلاع رسانی پزشکی
نقشه كروكي قلل دنيا
پایگاه اطلاع رسانی پزشکی کوهستان ایران
بيابانها و كوير هاي ايران
سایت کمپانی پزل
باشگاه كوهنوردان آرش
کوه mountain
باشگاه کوهنوردی آفاق(گرگان)
کوه و کلمه
فهرست وب سایت های ایرانی
دل مشغولی های من
گروه کوهنوردی آرامدلان
گروه کوهنوردی آلوارس
گروه کوهنوردی طلوع
گروه کوهنوردی دومان
گروه سنگنوردی Rockrovers
گروه سنگنوردی Crazy Of Rock
گروه كوهنوردي ايساكو( ايساكوه)
انجمن كوهنوردان ايران
سايت كوهنورد
تشكل هاي كوهنوردي ايران
راهنمايان كوهستان ايران
ديده بان كوهستان
سايت جامع گردشگري ايران
غارهاي ايران
معرفي كوهنوردان ايران
اخبار اورست
فريدون مشيري
climbing
صخره نوردي
مدرسه بين المللي كوهنوردي
كوه نوشت
كوهنوردي و سلامتي
شهر صخره ها
مجله جغرافياي جهان
هم طناب ( سنگنوردي)
راسخون
هيئت كوهنوردي گنبد كاووس
سايتهاي گردشگري جام جم
سايتهاي گردشگري همشهري
خانه كمانداران ايران
داغچيلار
خانه آفتاب
کوهنوردان سرزمین های دور
کوه قاف
آياز
قالب وبلاگ
::
شهریور 1389
::
مرداد 1389
::
تیر 1389
::
خرداد 1389
::
اردیبهشت 1389
::
فروردین 1389
::
اسفند 1388
::
بهمن 1388
::
دی 1388
::
آذر 1388
::
آبان 1388
::
مهر 1388
::
شهریور 1388
::
مرداد 1388
::
تیر 1388
::
خرداد 1388
::
اردیبهشت 1388
::
فروردین 1388
::
اسفند 1387
::
بهمن 1387
::
دی 1387
::
آذر 1387
افراد آنلاين :
تعداد بازديدها :
گزارش برنامه صعود قله دماوند فروردین 88
گزارش برنامه صعود قله دماوند 5675 M
4 و 5 و 6 و 7/1/ 1388
نفرات شرکت کننده : جواد پیری – رضا بیات منش – عباس بیات . ( از گروه کوهنوردی اورست زنجان )
سرپرست برنامه : سعید درگاهی . ( از گروه کوهنوردی اورست زنجان )
گزارش از سعید درگاهی
خوش آمد گل وزان خوشتر نباشد که در دستت بغیر ساغر نباشد
زجان خوشدلی دریاب و دریاب که دایم در صدف گوهر نباشد
غنیمت دان و می خور در گلستان که گل تا هفته دیگر نباشد

تنها دل مشغولی و دغدغه بنده تا قبل از اجرا در مقام نفر برنامه ، تهیه جدول غذایی است ، چه نفراتی خواهند آمد ؟ با چه تجهیزاتی ، کی ؟ کجا ؟ کدام مسیر ؟ با چه وسیله ای و از این قبیل ماجراها و امورات همه و همه کم و بیش مربوط به سرپرستی برنامه است ، که بنده فعلا کاری به آنها ندارم . مسعود سرپرست برنامه است ولی آنطور که بویش می آید و از ظواهرامر پیداست شرکت کردنش در این برنامه ضعیف است و گرفتاری و درگیری شغلی ایشان ، علت این امر است .
حرف آخرم با مسعود این می شود : روز سه شنبه ، ساعت 00/6 صبح .
مقابل دفتر گروه – با تجهیزات کامل – هر چهار نفر یک وسیله ، نفرات را تحویل بده و شما را بخیر و ما را به سلامت .
حامد یوسفی و سروش بیات فقط تماس می گیرند و می گویم یک وسیله داریم و چهار نفر هستیم ، اگر وسیله دارید تشریف بیاورید مانعی نیست . پیش بینی وضع هوا روز سه شنبه نیمه ابری ، چهارشنبه ابری با بارش یک سانتی برف ، روز پنج شنبه صبح و بعد از ظهر آفتابی کامل و از نیمه های شب پنج شنبه افزایش ابر و جمعه ابری را نشان می دهد .
سر ساعت 00/6 صبح ، رضا بیات منش ، عباس بیات ، جواد پیری و من مقابل دفتر گروه حاضریم که
علی بیات منش به همراه مهدی وفا می آیند و کلنگ ها و طناب را تحویل می دهند ، البته با هماهنگی قبلی رضا ، آقای کرم زاده نیز یک جفت کرامپون را سر قرار می آورند . جابجایی که چه عرض کنم چپاندن کوله ها و طناب ها و کفش های دو پوش و کلنگ ها و باتوم ها و زیر اندازها و مواد غذایی و پوشاک و ... در صندوق عقب تا ساعت "30/6 طول میکشد و آخر سر هم یک کوله را بدلیل کمبود جا بیرون می آوریم و راهی می شویم . هوا اندکی روشن شده و هم چنان سوزش سرما احساس می شود . مسعود در فلکه هنرستان منتظرمان است . در دیدار سرپایی و کوتاهی گترها را تحویل ما داده و زحمت کشیده تا عوارضی ما را همراهی می کند.
از جان طمع بریدن آسان بود و لیکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن
بدون توقف و یکسره تا تهران می رویم . بچه ها گاهی خواب و گاهی بیدارند . رضا چای میدهد و گهگاهی عکس می گیرد و گاهی صحبت گل می کند . خارج از تهران که در کمال تعجب و ناباوری کاملا خلوت و ساکت است ، بعد از پمپ بنزین ، صبحانه را کنار جاده و سرپایی قبل از امامزاده هاشم ، مهمان پیری هستیم
( سالاد الویه ) . نزدیکی های امامزاده هاشم فقط اندکی بدلیل ترافیک جاده معطل می شویم . بعد از پلور وارد رینه شده و مقابل قرارگاه فدراسیون کوهنوردی رینه توقف می کنیم . ساعت " 40/13 . دماوند از دور برفش قابل توجه است و به سفیدی کامل می زند . در داخل قرارگاه هیچ کس نیست فقط مائیم و ما با آقای فرامرز پور که جوان مودب و خوش برخوردی است قیمت وسیله تا ناندل را جویا می شویم و با تماسی که می گیرد قیمت را 000/500 ریال اعلام می کند . خب 000/500 ریال رفت ، 000/500 ریال
برگشت می شود 000/000/1 ریال چه میگوئید ؟ البته در همان زنجان و مقابل دفتر گروه و دیگر در رینه بعد از پلاک ماشین داخل محوطه و حاضر شدن بچه ها ، برنامه و جبهه بسته شده !!
می گویید چطور ؟ خب باید سالهای سال سرپرستی برنامه ها را عهده دار شوید و دوجین پیراهن پاره کنید و موهای سرتان سهل است موهای بدنتان سفید شود و با یک نظر به کوله و سایل و قیافه و طرز صحبت و برخورد ایستادن و راه رفتن و نشستن و خوردن و سوال و جواب و هزاران مورد پنهان ولی آشکار بدانید که چه باید بکنید . صد هزار تومان خرج کن و نتوانی حتی تا پناهگاه شمال شرقی یا شمالی بکشی و برسی که این دیگر نهایت بی تجربگی و خامی است .
تا دو راهی گوسفند سرا « حسینیه » چقدر می برند ؟ 000/40 ریال ، سر میز کنفرانس و با مشورتی
چند دقیقه ای با بچه ها آنها نیز تمایل به جنوبی دارند . چه بهتر این را داشته باشید تا بعد . تمام این احوالات ظرف چند دقیقه اتفاق می افتد : قابل توجه سرپرستان آینده گروه . تازه تصمیم داشتیم فقط تا ناندل با وسیله برویم و با کوله تا قله رفته و جنوبی را پایین برویم و همانطور که قبلا به عرض رسید این برنامه منتفی شد . البته در ادامه خواهیم دید که چرا ما نباید به شمال شرقی یا شمالی برویم .
هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست .
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست .
کوله هایمان را بعد از پارک کردن و پیاده شدن از ماشین بسته و کفش ها را پوشیده و گتر ها بسته و آماده هستیم . بعد دقایقی ماشین می آید و بلافاصله ظرف " 15 / 00 به دو راهی می رسیم . آقای فرامرز پور سفارش کرده بودند که وارد جاده خاکی نشویم ویال دست راست اول دو راهی بر روی یالی قرار می گیریم که دست راستمان دره ای وسیع که آنسویش به شیب های دماوند منتهی می شود و از بالای یال ظرف " 45/1 به حسینیه می رسیم . سریع و راحت . گرای مسیر از دو راهی به گوسفند سرا 290 درجه سانتیگراد . به ترتیب بنده و جواد پیری و رضا و عباس وارد می شویم . در محوطه گوسفند سرا کسی نیست و تنهای تنها هستیم .

به بچه ها می گویم بعید است جبهه جنوبی این چنین بی مشتری باشد . درب اتاق جلوی مسجد را گشوده و با مرتب کرد وضعیت داخل ، چادر را بواسطه راحتی و گرمی بیشتر برقرار می کنیم .آسمان نیمه ابری است . کارمان آب کردن برف و صرف چای و قهوه و شام و گفتگو و دیگر امورات عادی است . غروب آتشی از چوبهای زاید اطراف محوطه گوسفند سرا برپا می کنیم و هر یک به مرور گذشته و حال خویش دقایقی سپری می کنیم .
باد شبانگاهی آغاز و لشگرش را بر منطقه گسیل می دارد . سرد جان می شود . با صدای کوبیده شدن اشیا و اجسام و بی وقفه باد بخواب می رویم . پیری خوابش نمی برد و اندکی در تاریکی با هم اختلاط می کنیم . بواسطه شدت باد ، شب دو بار از خواب می پرم .
چهارشنبه 5/1/88
صبح زود هم چنان باد در رفت و آمد و ترکتازی است . بیدار شده و صبحانه را می خوریم . اندکی این پا و آن پا و معطلی تا باد اندکی آرام گیرد . هوا سرد است و از بارگاه سوم به بالا در مه فرو رفته و اوضاع خراب است . تنها نگرانی مان اوضاع دیگر گون جوی در آن بالاست . ساعت 00/9 براه می افتیم .

نتیجه سرما خوردگی و عدم آمادگی جسمانی و کوله ای سنگین ، حرکت آرام آرام و آرامتر عباس می شود جواد و رضا را میگویم که بروند و ما نیز ببینیم . اگر اینطور ادامه بدهیم بسیار معطل و خسته شده و به هوای خراب بعد از ظهر و عصر بر می خوریم . در یک سومی راه با اشاره به جواد و رضا که جلوتر و سمت چپمان حرکت می کنند میگویم که به ما ملحق شوند و تا عباس به ما برسد تصمیم گرفته می شود من و جواد جلوتر رفته و رضا زحمت عباس را کشیده و آرام ادامه بدهند . مسیر مشخص است و تا ارتفاعی بالاتر از پناهگاه دیده می شود . در دل به تصمیم صعود شمال شرقی یا شمالی می خندم . بارد کردن تابلوی تعویض مسیر و قرار گرفتن بر روی یال منتهی به کناره های بارگاه سوم فاصله من و پیری بیشتر و بیشتر می شود . از کناره یخچال زیر بارگاه اندکی صعود کرده بر روی راه پاکوب قرار گرفته و دوباره به خط مستقیم و از روی برف و سنگ ها به زیر شیب بارگاه می رسم و پیری را در آن پایین ها می بینم که بالا می آید و عباس و رضا بواسطه عوارض زمین دیده نمی شود . پیری که در مسیر است و آرام می آید به رضا نیز اطمینان دارم و میدانم در دلش چه می گذرد و چه می گوید و چه می کشد و در چه حالی است . بواسطه انتخابی مسیر مستقیم به شیب برفی و البته یخی قبل و زیر بارگاه رسید و برای هر قدمی باید چندین بار با ضربه جای پا درست کنم . ساعت " 45/12 به بالا می رسیم . به پیری با دست علامت داده و وارد چانپناه می شوم . دقایقی نشسته و جرعه ای آب می نوشم . به بیرون می روم و بادگاه می وزد و گاه آرام می گیرد . گاه طوفان می شود و گاه آرامش . درب جانپناه را بسته بسوی پناهگاه بالا راهی می شوم . درش را قفل و زنجیر کرده اند . برمی گردم . آب را به اندازه دو نفر جوشانده و چایم را می خورم و مال پیری را نگه میدارم . عجب حالی می دهد این یک جرعه چایی . بار دیگر که بیرون می روم از اوضاع آشفته جوی و باد و مه و طوفان و برف نگران می شوم ولی این فقط بازی و قلقلک طبیعت است و باز چشم انداز پایین دست ها دیده می شود ، برای آوردن برف به بیرون رفته ام که می بینم پیری در نزدیکی بارگاه و از روی مسیر نرمال می آید که راهش را اندکی دور میکند . از رضا و عباس نشانی نیست یا من نمی بینم . به پیری خسته نباشید می گویم و چایش را می خورد . ساعت "45/12 . اولین ضربه : پس شما می خواهید شمال شرقی بروید ، مبارک است انشا ا... . در آن چند دقیقه اوضاع آشفته هوا تصمیم به پایین و کمک عباس بروم ولی از طرفی هوا آرام گرفت و از طرفی پیری گفت که دارند می آیند و از سوی دیگر گفتم مشکلی نیست در بدترین حالت دیرتر می رسند و رضا خود میداند چه بکند و تازه می خواستیم فقط با هم بالا بیائیم و دیگر هیچ ، بهتر است ما بجای نگرانی بی مورد ، کار مثبتی انجام دهیم . با سوال من پیری می گوید که میله ها و چادر با وی است و چادر راهم که من آورده ام . با پیری وضعیت داخل جانپناه را بررسی کرده و عاقبت بعد از تمیز و مرتب کردن ، چادر را بر روی زمین برپا میکنیم . سلیقه و کارش را می پسندم و لذت می برم . از سردی هوای داخال جانپناه سردمان شده و دستانمان داخل دستکش بی حس می شود . یک لیوان دیگر آب می جوشانم که تا رضا و عباس برسند آماده باشد باز بیرون می روم . رضا در نزدیکی بارگاه است و قبل از اینکه من سوال کنم میگوید : دارد می آید ، پدرم را در آورد .حالا می فهمم شما در برنامه ها چه می کشید . ساعت "45/14 . ساعت از 00/15 گذشته که می آید .

دومین ضربه : پس شما می خواهید شمال شرقی بروید ؟ جواب : ... هوای داخل واقعا سرد است و آبهایمان دارند برفک می زنند . داخل چادر می رویم و باز چای و قهوه می خوریم و هر یک به امورات خود مشغولیم . عباس دو یا سه ساعتی می خوابد و ما سه نفری برف آب میکنیم و تنقلات دزدی از دید و بازدید ها را می خوریم و صحبت گل می اندازد . برای شام بنده سیب زمینی کبابی آورده ام و پیری کنسروجات و رضا ماکارونی که البته با توافق همگی ماکارونی تصویب می شود . با خونسردی و آرامش حین صحبت و گپ زدن برف قابلمه آب می شود آب داغ می شود و سپس می جوشد و ماکارونی داخل آب جوش قل می خورند . رضا ، عباس را بیدار کرده و می گوید شب نمی تواند بخوابد . گهگاه که بچه ها بیرون می روند و می آیند از سردی هوا و مه و طوفان شکایت دارند . واقعا هوا دیگرگون شده و بارش نیز داریم . سیب زمینی کبابی خوش می آید و رضا و پیری با اکراه یک دانه می خورند . واقعا جای بچه ها خالی است پیامی با مضمون : سلام ، بفرمائید سیب زمینی کبابی – جای همگی خالی – به خانم علوی می فرستم . درج می کند که ارسال شد . خدا می داند . بواسطه عادی بودن برنامه و عدم آنتن دهی مناسب و لزوم حفظ باطری برای مواقع اضطرار ، موبایلم از خاموش است . انصافا ماکارونی خوبی از آب در می آید و بر سر ته دیگش کشمکش داریم . بعد از صرف شام باز برف آب می کنیم . یکبار دیگر برف می آوریم . حوالی ساعت "30/22 آماده خواب می شویم . قبل از خواب با دیدن آسمان صاف و ستاره ها در می یابیم که فردا روز روشن و آفتابی و سردی را خواهیم داشت . البته رضا این خبر را می دهد . وارد نمودن استرس و تشویش و نگرانی لازم نیست . با تحکم : فلان ساعت بیدار باش – ظرف "10/00 صبحانه باید صرف شود ، ظرف نیم ساعت آماده صعود با تجهیزات و ظرف چند و چند دقیقه فلان و بهمدان و غیره و ذالک نه خیر در سوال بچه ها می گویم : ما فردا بوقتش بیدار می شویم تا ببینیم وضعیت خودمان و هوا و مسیر چطور است ، آنوقت تصمیم می گیریم که چه باید بکنیم و تکلیف چیست . دغدغه مرکات و سکنات نامعلوم فردا را بر سر نفر برنامه خراب کردن و حرام کردن استراحت و خواب و خوراک و لذت و تفکر بر وی که نمی شود برنامه ریزی و سرپرستی ایده ال و مطلوب . آنچنان که در اکثر برنامه ها شایع است و عده ای نیز از سر بی مایلگی و پوچی آن لوح را همواره بر گرده خویش تا لب گور می کشانند تا مبادا کوچکترین خطایی بر فرامین الواح رود و هرگز مبادا که اینان در خویش فکر بکری بکنند و اندکی از سایه پیر مرادشان بیرون بیایند . زنگ موبایلم را روی ساعت 00/5 میزان می کنم . شب فقط عباس است که خوابش نمی آید و دیگران از بی خوابی و حرفهایشان اندکی ناراضی هستند . شب آرامی را سپری می کنیم .
پنج شنبه 6/1/88
ساعت "05/5 بیدار می شویم . شدت باد زیاد است ولی آسمان صاف و ستاره ها می درخشند . با جنب و جوش و رفت و آمد ، بچه ها آرام آرام بیدار می شوند . کیسه خواب هایمان را جمع کرده و بساط صبحانه را آماده می کنیم . عباس که عادت به خوردن صبحانه در این ساعت را ندارد و بقول خودش حوالی ساعت 00/9 صبحانه را می خورد . وقتی صحبت صعود و آماده شدن می شود با داشتن 2 عدد کرامپون ، تنها دو نفر می توانند بالا بروند . بدون کرامپون قدم از قدم برداشتن اشتباه محض است . ابتدا رضا و پیری به هم تعارف می کنند و بعد من به رضا تعارف می زنم ولی قبول نمی کند . پیری انگیزه اش بسیار خوب است . خدا میداند ولی احتمالا رضا به اندازه پیری انگیزه ندارد و عباس که از همان رینه صعودش منتفی است .
نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر هر آنچه ناصح مشفق بگویدت ، بپذیر .
من می مانم و پیری . بچه ها در آماده شدنمان کمک می کنند و البته رضا بیشتر . هنگام خداحافظی رضا در گوشم چیزی زمزمه می کند . ساعت 00/7 براه می افتیم .
فرصت شمار صحبت کز این دو راهه چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن .
از شدت باد کاسته شده و هوا آرام است و نه روشن است و نه تاریک . تا دقایقی بچه ها به نظارمان می ایستند از جانپناه به بالا مسیر برفی است و تنها صدا ، صدای فرو رفتن کرامپونها در برف سفت است . تا حد زیادی از روی برف سفت یخچال بالا کشیده و بعد سوار یال پایین آبشار یخی می شویم . تشخیص آبشار یخی از بین انبوه برف و برفک سنگها و سفیدی مشگل است . در تعویض یال و عبور از منطقه پر برف هم سطح آبشار یخی در نقاطی به تله های برفی زیر سنگ ها فرو می رویم . دشواری این قسمت عجیب است . انبوه برف انباشته شده در باد پناه مسیر و شیب زیاد و خطرناک این قسمت بعید می نماید . با احتیاط رد می کنیم و باز بر روی یال هستیم . پیری دائم از بقیه مسافت و محل قله سوال می کند . این تپه نه آن یکی نه بعد از آن تپه بعد از تپه بعدی شیب قله و آن هم قله است .حدودا 2 ساعت و یا اندکی بیشتر راه داریم . آثار خستگی از ظواهر و حرکاتش پیداست . سرعتش کم و کمتر می شود و تقاضای استراحت های مدام و بیشتری را دارد . به نظرم چیز سیاهی در جلوتر بر روی مسیر می بینم با صعود بیشتر و فاصله کمتر یک کلنگی را می بینم که به سنگی تکیه داده شده است . احتمالا هنگام برگشت و استراحت فراموس شده والا هنگام صعود ، کلنگ بواسطه نیاز فراموش نمی شود . مقداری هم ادامه می دهیم . پیری می گوید که تخلیه کرده و پاهایش دیگر توان ندارند . نگاهی به بالا می اندازم . هنوز تا تپه پستانک راهی مانده و بعد از آن تپه گوگردی و در پایان شیب قله . می گویم من زیاد انگیزه قله ندارم و بارها رفته ام شاید خود قله نیز نیایم فقط بخاطر تو ارائه می دهم . حیف است تا اینجا آمده ایم برگردیم . می گوید می ترسم نتوانم ادامه بدهم تو اگر می خواهی ادامه بده من همین جا زیر سنگی می نشینم تا برگردی . اصلا به هیچ وجه اجازه نمیدهم که بنشینی و منتظر بمانی . از طرفی بدنت گرم است از طرفی خسته و بی حال و تخلیه کرده ای ، نشستن و سرد شدن و چرت زدن و خوابیدن همان و بدیدار حق شتافش همان تا یادم نرفته بگویم که هوا به شدت سرد است و سنگ ها تماما برفک بسته اند و بالاتر وضع از این هم فراتر یعنی سردتر است . دو یا سه قدم دیگر می آید و می ایستد و دیگر نمی تواند . رنگ رخسار خبر می دهد از سر درون . رها کردنش در آن شرایط خطای محض است . می گویم هر طور راحتی یا هر دو بالا می رویم یا هر دو برمی گردیم .
تنها دو قدم پایین می رویم که به یاد حرف درگوشی رضا در جانپناه هنگام خداحافظی می افتم : سعید من قله را از تو می خواهم .

می ایستم . دقیقا یادم هست به پیری می گویم : بیا یواش یواش ادامه بدهیم تا ببینیم تا کجا می توانیم برویم ، هر طور که راحتی صعود کن . در این فاصله استراحتی نیز کرده و آرام راه می افند . اگر با آهنگ پیری بروم خسته و داغون می شوم . بحال خودش می گذارم تا راحت باشد . اندکی فاصله می افتد . گهگاه برمی گردم و نگاهش می کنم و با نگاه من شروع به صعود می کند و باز می ایستد و باز .... به وی گفته ام که در استراحت ها نشنید و سرپایی نفس بگیرد و آرام ولی یکنواخت و تا حد امکان بدون توقف ادامه بدهد ، حس و حال عجیبی به من دست می دهد که غریب نیست ، احوالم دیگرگون می شود – سرم داغ می کند- از درون دارم منفجر می شوم – صحنه ها دائم و ثابت و پی در پی در ذهنم عبور می کنند – دیگر طاقت و تحمل این همه .... را ندارم – کنار سنگی بر روی راه پاکوب می ایستم – بخود فشار می آورم تا بلکه خودم را کنترل کنم ولی می شود جلوی دریای آب و طوفان باد را گرفت – زهی خیال باطل –
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ و آنجا به نیک نامی پیراهنی دریدن .
نمیدانم واقعا نمیدانم که چقدر زمان گذشت و پیری کی رسید و چه کرد و چه فکر کرد . بخود نهیب می زنم ما فقط یک آدمیم – فقط آدم – حیوانی به نام آدم – همچنان که حیوانی به نام گاو یا حیوانی به نام نمیدانم هر چه – ما نیز حیوانی هستیم به نام آدم – حالاکو تا این آدم بشود انسان – ما خیلی بیچاره ایم – خیلی زبون – خیلی خیلی ظالم و وحشی و خیلی .... و .... پشتم را به پیری کرده ام تا مرا نبیند ولی صدایم را که می شنود . نمیدانم واقعا چقدر حرف زدم و چقدر این دل پر خون را بیرون ریختم تا جایی که احساس کردم مثل پر پرندگان سبکبال و راحت شده ام از پیری معذرت می خواهم و در دل می گویم رضا من به تو مدیونم – رضا من به تو مدیونم .
طوری به راه می افتم که پیری صورتم را نبیند . آنچنان سبکبال که می خواهم پرواز کنم . تا تپه پستانک راهی نمانده است . فاصله ام از پیری بیشتر و بیشتر می شود . بعد از آن به تپه گوگردی می رسم و شیب قله که در بالایش طوفانی از بخار گوگرد بیداد می کند . نیم ساعتی از پیری فاصله دارم . پیری بواسطه سردی بیش از حد هوا دستکش های پرش را اواسط راه پوشیده و من در دل حسرت دستکش پر را می خورم . دستانم از ارتفاع آبشار یخی به بالا بواسطه سردی بی حس شده و هیچ احساسی ندارد و این کرختی تا همانجا ادامه می یابد . نگرانی و دلهره اه هنگام بازگشت گرما به دستان وارد طاقت فرسای آن است . می شمارم از هر ده قدم می ایستد و سرش را به کلنگش تکیه می دهد و باز هم ده قدم دیگر . در اواخر از کلمات قصار من بی بهره نماند و هر طور شده ادامه می دهد . زیر سنگهای قله به فاصله اندکی از قله نشسته ام و پیری را نظاره می کنم که چطور بالا می کشد . ساعت "30/12 به بالا رسیده ام و با اینکه با خود قله فاصله ای دارم ولی از بخار گوگرد دارم خفه می شوم . باد در جنوبی قله به چرخش در آمده و بخارات متصاعد شده گوگرد را چون مه غلیظی پخش می کند . اگر بالاتر بروم خطرناک است و حتما خفه می شوم ساعت 00/13 پیری می رسد . دیگر حتی نای یک قدم دیگر را هم ندارم و کاملا به قول خودش تخلیه کرده ، اندکی استراحت می کند و یک درازکی نیز می کشد ، می گویم اگر بیشتر بمانیم خفه می شویم . برویم پایین تر استراحت بکن . راه می افتد ولی بطور آرام و ناهماهنگ . تخلیه کامل . بعد از تپه گوگردی به تپه پستانک می رسیم و زیر سنگی در قسمت باد پناه می ایستیم . آب میوه پاکتی اش را در می آورد و تشخیص می دهد که برفک بسته و با تلاشی دندانی درش را کاملا باز می کند و با تعارفی که می زند گلویم از شدت سرمای برفک آب میوه درد می کند . بخودش برمی گردانم و آب میوه را مثل فالوده می خورد . براه می افتیم تا ارتفاع آبشار یخی دوباره نیز می ایستیم . همان دقت و عذابی را در فرود آمدن این قسمت متحمل می شویم که موقع صعود . کاملا یخ و خطرناک که حتی کرامپون هم جواب می کند . بواسطه تند و یخی یخچال دره زیر آبشار یخی و نداشتن تجربه و تبحر کافی پیری ، اندکی پایین می آییم تا در محلی مناسب وارد کناره های یخچال می شویم . به پیری طرز ترمز کردن با کلنگ را هنگام رفت یاد آور شده ام برفهای یخچال را در ارتفاع پایین در آن ساعت شل شده اند و به زیر کرامپون چسبیده و فرود را مشگل می کنند . همین امر باعث لیز خوردن پیری می شود ولی آنچنان سریع ترمز می کند که فقط دو متری پایین می رود . به پیری متذکر می شوم که برف زیر کرامپونها را با ضربه دسته کلنگ بریزد .

در تعویض یخچال و وارد شدن به بالای یخچال باز توقفی داریم . آبمیوه ای که پیری در آن بالا به من داد و من زیر کت پر و پیراهن کلفت پلار و نزدیک بدن گذاشته بودم هم چنان برفک است و من با تلاشی دندانی درش را کاملا باز و دو نفری جرعه ای نوشیده و می خوریم . پیری آب را همان هنگام صعود تمام کرده و حالا هر دو بشدت تشنه ایم . هراز گاهی مقداری کم برف می خوریم . به واسطه خستگی پیری آهسته می آید . دوبار نیز بر روی یخچال بالای بارگاه استراحتی داریم . در دل میگویم : حالا رضا که ما را احتمالا زیر نظر دارد می گوید : پس این دیوانه ها چرا آهسته می آیند و هی می ایستند و معطل می کنند .

تا اینکه به بارگاه می رسیم . ساعت 00/15 رضا منتظرمان بر بالای سکو ایستاده و خدا میداند در مسیر از ما چقدر عکس گرفته . ابتدا با بنده روبوسی می کند و میگویم فقط بخاطر حرف تو بالا رفتم و این که رضا من به مدیونم . فکر میکند بخاطر صعود نکردنش به قله و اینکه ما بجای او رفتیم این حرف را می گویم . ولی ولی ولی .... نوبت به پیری می رسد – بعد از خسته نباشید و روبوسی با رضا ، این پیری است که دیگرگون می شود و همانجا بر روی سکو نشسته و .... احساسش را درک می کنم . فکر می کنم باید تنهایش بگذارم تا کاملا راحت باشد . داخل جانپناه می شوم ، چهار نفر اسپانیایی با دو نفر راهنما آنجا هستند . با عباس نیز سلام و علیکی داریم و یک فنجان چای البته در لیوان خودش « ایشان سرما خوردگی داشتند و دارند » به من می دهد . تعجب می کنم که چرا مقید شده و در لیوان خودم چای نریخته که عاقبتش سرما خوردگی بنده بعد از برنامه است . لحظاتی بعد پیری و رضا بداخل می آیند . خود بنده چند لیوان چای پشت سر هم می خورم و همگی بر سر نهار توافق داریم . باز این رضا است که بساط نهار را می گستراند و از خوانش بهره می بریم . کم می خوریم ولی دلچسب است . در فاصله صعودمان رضا و عباس اندکی خوابیده و کلی برف آب کرده اند . احتمال برگشت زیاد است . من و پیری با کفش و گتر آماده نهار را می خوریم و همگی توافق داریم تا برگردیم . بدون وارد کردن فشار و استرس روحی و روانی ، ولی سریع کوله هایمان را بسته ، چادر را جمع آوری و راهی می شویم . ساعت 00/16 . هوا کاملا آرام و صاف است . بواسطه برف زیاد و آبکی اکثرا از روی برف و یخچال خیلی سریع به گوسفند سرا می رسیم . نه خیر هنوز کسی در آنجا نیست و محوطه خالی است . بچه ها را تنها می گذارم تا تصمیم بگیرند که به رینه برگردیم یا همانجا بمانیم . بر می گردم – باز همگی ما بررسی جوانب و حواشی به این نتیجه می رسیم که برگردیم و استراحتی کامل با امکاناتی رفاهی و آسوده خاطر در رینه داشته باشیم . البته پیری فشار مضاعفی را متحمل شده ولی استراحت در رینه بر چادر زدن و دوباره جمع و جور شدن . تا دو راهی نیز بیشتر از یک ساعت نمانده و هوا خوب و روشن است . با خوردن آبی که رضا و عباس در بارگاه آب کرده اند و رنگش به هر چیزی شبیه است غیر از آب خوردنی ؛ براه می افتیم . رضا جلوتر می رود و ما پشت سرش . راه پاکوبی را دنبال می کند و ادامه می دهد . گرای دو راهی از گوسفند سرا 110 درجه سانتیگراد است . این گرا را هنگام صعود و رسیدن به گوسفند سرا گرفتم تا در برگشت و احتمال تاریکی و مه ، سرگردان نشویم . رضا به راست و پایین می کشد . می گویم قطب نما اشتباه نمی کند و باید سمت چپ و مستقیم و از کناره های بالای دره سمت چپمان ادامه بدهیم که گوشش بدهکار نیست . نزدیکی های دو راهی رضا و پیری که پایین رفته اند و من و عباس بر روی جاده خاکی اندکی ادامه داده و با میانبرهای مسیر به دو راهی می رسیم . رضا دقایقی قبل رسیده و تماس می گیرد که کجا هستید . دقایقی بعد ما هم می رسیم . یقین دارم که رضا خوب می داند که چه باید بکند . تماس گرفته و هماهنگی وسیله انجام داده است . لحظاتی بعد از ماشین می آید و چند عکس میگیریم
و سوار ماشین شده و به قرارگاه فدراسیون رینه می رویم . کارمان در قرارگاه نوشیدن فراوان آب و چایی و
شستن لباس و خشک کردن کیسه خوابها و البسه است . شام را کم و سبک می خوریم که رضا و عباس زحمتش را می کشند . نزدیک نیمه های شب با زمزمه بچه ها بخواب می رویم .
جمعه 7/1/88
ساعت 00/6 بیدار شده ، صبحانه را خورده و با بستن کوله ها و جمع آوری لوازم ساعت "30/8 از رینه خارج و از روی جاده فرعی کنار قرارگاه به جاده اصلی هراز وارد می شویم و بدون توقف ظرف 00/6 ساعت در زنجان هستیم . با اجازه شما نهار را هم در زنجان شرمنده بچه های تیم هستیم و با رساندن هر یک از بچه ها به منزل برنامه را خاتمه می دهیم این برنامه ، برنامه دلچسب ، زیبا ، ساکت ، آرام و از همه مهمتر با احساسی بود . به من که خیلی چسبید ، همواره سرخوش و سلامت و موفق باشید.
نکات قابل ذکر :
1- قرار بود بچه ها با لوازم و تجهیزات کامل زمستانی بیایند ، که این موضوع باعث چک نکردن لوازم و کمبود کرامپون و بازماندن رضا از صعود شد .
2- به تعداد بیش از 178 بار جای بچه های گروه و بیش از 92 بار جای خانم های کوهنورد گروه را خالی کردیم که جایشان هیچ وقت خالی نباشد .
3- آنهایی که مایل به شرکت در این برنامه بودند و وسیله نبود تا بیایند اولا عذر خواهی و در ثانی جوابشان را از سرپرست نوشته شده در برنامه شش ماهه نخست 88 بگیرند . « مسعود بیات منش » ما واقعا جا نداشتیم .
4- هزینه قرارگاه ، برای خوابگاه هر نفر 000/40 ریال ، هزینه پارکینگ برای هر شب 500/7 ریال ، 10% هزینه امکانات رفاهی می باشد .
5- عکس های برنامه تماما توسط رضابیات منش ثبت شد و در اختیار ایشان است . با وصول پیوست گزارش می شود .
6- گمان می کنم جوابتان را در مورد عدم انتخاب شمالی یا شمال شرقی در متن گزارش گرفته اید .