|
گروه کوهنوردی اورست زنجان | ||
|
آقا، مینیمال شدیم رفت! جامعهی معلقات مقید ، بدین وسیله از کلیهی رفقا، معرفت مداران، نظریه پردازان و نظر پرانان، کارشناسان ادبیات ، فلسفه و حقوق، منتقدان، هنربندان، مینیمالشناسان و تمامی باجگیران فاقد خلوص نیت برای نظر نویسی(آقا اونهایی که ما خورد نداشتیم، تراول گرفتند، بیان بقیهاش را پس بدهند!) اقوام مرحوم مغفور ارسطو، افلاطون و دایی مهدیاینامون و جمیع بچه محلهاشون و مد ظلّ العالی سرکار خانم ح . بیکار ! که قلمرنجه فرموده، کیبورد مکدّرشان را به کلام مکرّمشان، مزیّن فرموده بودند، سپاس وافر کاذب(در برخی موارد) ابراز میدارد. نظر ستاییتان مستدام! به منظور مفیدگردانی اوقات ابطال شده سابق برای برخی دوستان، وجدان نداشتهمان دچار ورم رگ از ناحیت گردن گردید که برای مقام شامخ عالمانهشان، چند ساعتی مداقّه بر متون پیشین و قتل شأن شخصیتیشان من باب ساطع نمودن نقد ادبی بر اراجیف فوق الّذکر، لازم آمد سپاسشان گوییم. واسه اون همه وقتی که گذاشته بودی روی اون دری وریها، بمیریم برایتان! البته قطعا هر کسی که یک نگاهی به اون معلّقنامه انداخته باشه میدونه که ما تو این فضاها نیستیم که بیایم کسب آبروی نداشته کنیم برای مقام معظّممان، یا بگیم جون ...ات جلو مخاطبها ضایعمون نکن یا اینکه یه مناظره مشترک بذاریم در ارتباط با مشاغل مختلف اجتماعی! و به قول جوادِ بچه محل مهدیاینا: هرچه میخواهد دل تنگم میگم! شما هم راحت باش. خوندن این پست هم برای سن شما توصیه نمیشه و اگه ساحت مقدس علمیتون خط نیفته، مادلمون خواست برای اونهایی که اول نظر مینیمالیستی(!) رو خوندن و بعد به خودشون گفتن: اااااااااه! اینا چقدر میدونن، ما کجاییم و اینها کجان! تنویر اذهان (نمیدونیم دقیقا کجا میباشد!) کنیم، بدین صورت که یه داستان مینیمالیستی جالب بیارم برای ذوق مرگ شدگان این کلمه با کلاس و قبلش یه کمی راجع این سبک ادبی. از شمایی هم که این بهونه رو ایجاد کردین تشکر میکنم. حالا ادبیات مینیمالیستی چه میباشد: اولش یکی گفت اینی که بهت گفته فحش میباشد؟ گفتم نه دلبندم، اینی که به ما نسبت مینیمال نویس دادن بیشتر به مینیمالیستها فحش میباشد که خیلی طفلک هستند! بندههای خدا یه داستانهایی مینویسن که برخی منتقدین اونو معجزه کوچک یا یک انفجار بزرگ در اتاقی کوچک میدونن. در قید مقدمه چینی و حاشیه پردازی و اینکه بگن کی و کجا و مکان و زمان هم نیستند.و خیلی ظریف یک موقعیت گیرای زندگی رو تو مشت مخاطب میگذارند که مات میماند با ضربهی لطیفی که خورده است. از این متنها به عنوان داستانهای 55 کلمهایی هم یاد میشه(هیچ هم ربط نداره که 55 کلمه باشه، مثل این کارت شارژهای 5000 تومانی که میخریش 5300 و توش 4900 تومانه و معلوم نیست چیش 5000 تومانیه!). و فقط تو زمینه ادبیات نیست و به موسیقی، نقاشی، تئاتر(اولین نمایشنامه مینیمالیستی به نام نفس (1969) اثر ساموئل بکت، با یک اجرای 35 ثانیهایی) و کلا هنر هم راه پیدا کرد. با طرح (sketch) و لطیفه (انکدوت) هم نباید اشتباه گرفته بشه. تولدش مال اواخر دهه 60 و زحمتهای اولیهاش مال بچه محلهای اوباما ایناس(همون بلاد کفر خودمون!). اون وقتها اوضاع فرمالسیم روس زیاد ردیف نبود و مکتب سورئالیسم تو اوج خودش بود و دادائیسم پس گردنی خورده بود! این بود که تو رو درواسی این مکتب مختصر گرایی دست و پا شد. تا حالا حتما گرفتید که نه من مینیمالیستم نه پائولو کوئیلوی بیچاره.شاید مکتوبهاش رو بشه با مینیمال اشتباه گرفت(!)ولی اینجوری نیست. اون مطلبا بیشتر حکایت پند آموز هستن.بندهی معلق بینوا هم که کلا در حاشیه زیست مینمایم و بُعد داستان نویسی و اینا هم که تحطیل! مختصرنویسی و ظرافت و تکنیکِ قصه پردازی هم که اصلا برای ما افت دارد و سوسول بازی میباشد! دیگر حرفش را هم نزنید، این دفعه را مهمون ما باشید تا بعد. نمونه داستان مینیمالیستی هم که گفتم، از کتاب بازی عروس و داماد اثر بالقیس سلیمانی آوردم که داستانی داره به همین اسم(چیه؟! بهمون نمیاد جدی باشیم؟ حالا کجاش رو دیدین؟ در زمینهی ارتقاء سطح قلمبه نویسی ادبی میهن عزیزمان یک افاضاتی فرموده بودیم که فعلا اینجا نمیآوریم!این دفعه اول شما نظرتون رو راجع به این داستان بنویسین، بعد من میگم!) "بازی عروس و داماد" زریجان سی و شش سالش بود و هنوز عروسی نکرده بود. برادر کوچکش که برای تحصیل روانهی غرب شد. زریجان از هفت دولت آزاد شد. اول به آقا فرزین ساندویچی محلشان پیشنهاد ازدواج داد و بعد به احمد آقا، میوه فروش محلهشان. زریجان از صبح تا شب جلوی مغازهی لباس عروس فروشی سر میدان محلهشان میایستاد و لباسها را نگاه میکرد و دل هر بینندهایی را میسوزاند. بالاخره جلسهی خانوادگی برای این معضل بزرگ تشکیل شد. مادر پیر از همهی پسر و دخترهایش خواست فکری به حال زریجان بکنند و گفت: زریجان روزی هزار بار استخوانهای پدرش را در گور میلرزاند. فرهاد، برادر بزرگ زریجان گفت: میتواند یک شوهر قلابی برای زریجان دست و پا کند و یک جشن عروسی برای او راه بیندازند. بلکه زریجان آرام بگیرد. عباس یکی از کارگرهای کارگاه فرهاد پذیرفت که با زریجان ازدواج کند. عروسی مجللی برای زریجان گرفتند و عملا زریجان عروس شد. روز بعد از عروسی، زریجان دوباره لباس عروس پوشید و عباسآقا را وادار کرد لباس دامادی اش را بپوشد و سر سفرهی عقد بنشینند. دوباره عسل در دهان هم گذاشتند و حلقه رد و بدل کردند. ظرف یک ماه، زریجان بیست و هفت بار بازی عروس و داماد راه انداخت. عباس آقا به آقا فرهاد شکایت برد . دوباره جلسهی خانوادگی تشکیل شد. قرار شد عباس آقا در یک تصادف بمیرد و زریجان بیوه شود. عباس آقا مُرد و همه ، از جمله زریجان لباس سیاه پوشیدند و عزاداری کردند. زریجان چهل روز لباس سیاه پوشید. روز چهل و یکم، اول به آقا فرزین ساندویچی محلهشان و بعد به احمد آقا میوه فروش پیشنهاد ازدواج داد. دلش برای بازی عروس و داماد تنگ شده بود! موجود معلق [ جمعه بیست و هفتم آذر 1388 ] [ 17:30 ] [ MRZ ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||